من از تکرااااااااااااااااار بیزااااااااااااااااارم

 

کلید می اندازی در را باز می کنی وارد آپارتمان می شوی ،

دو آینه به موازات هم درست روبرویت قرار دارند،

 خود را در آینه می بینی

 خستگی کار در چهره ات پیداست

 کفشهایت را در می آوری و جورابهایت را

پاهایت نفسی می کشند

 لباس هایت را در می آوری و آنچه که پوستت را پوشانده است

کم کم سرما بر پوست بدنت لانه می کند ، سردت می شود خودت را می پوشانی ،

 آبی به دست و صورتت می زنی ،

 تا مغز استخوان هایت را خستگی فرا گرفته است ،

 گرسنه ای. در آشپز خانه به دنبال چیزی برای خوردن می گردی ،

 نمی یابی دوباره می جویی، نان و پنیری شاید ،

گرسنه ای آنقدر که خستگی را از یاد برده ای ،

 تسلیم می شوی به همان نان و پنیر تا دوباره خستگی را به یاد آوری .

 به سراغ جعبه ی جادویی می روی ، جعبه ی عجیبی است ،

گویی زمان را می گیرد و گویی خودت را از خودت می رباید ،

 چشمهایت را خواب فرا می گیرد ،

 مقاومت می کنی تا تسلیم نشوی ،

نمی خواهی اما گویی وزنه ای بر پلک هایت آویزان کرده اند،

 تسلیم می شوی

و یک روز از تقویم زندگیت ورق می خورد

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
Abdullah

thanks for your invetation

قطره

سلام تکرار و تکرار و تکرار.. زندگی ما همینه... واقعا اگه بخواد هر روز اینجوری بشه واویلاست... راستی مطلبی که از دکتر در قسمت درباره وبلاگ گذاشتید: این مغالطه واضح است میتونی مسجد بری و کفشاتو با خودت ببری ...این دو موضوع (مسجد رفتن به خدا فکر کردن)هیچ تنافی و تضادی با هم ندارند..[چشمک]

مریم

خداوندا یادت هست روزگار تمایز من و گل را... خاطرم نیست اول من خندیدم یا تو خندیدی و احسنت گفتی و تبارک الله احسن الخالقین و من گمان بردم که به من... چه کوچک اندیشیدم و کوچکیم خیال کرد با شیطان کوچک درخورتر است تا با خداوند بزرگ..... غافل از روحی که در من دمیدی خداوند و گام هایم که دست رد به گامهای شیطان نزد و تا تبعید زمین هم قدم شدیم

دلداده

سلام عزیزم روز و شبت خوش قشنگ نوشتی یاد نوشته های عرفان نظر آهاری افتادم ، ناخودآگاه ... موفق باشی [لبخند]