دل تن گی

رفتم نمایشگاه ، خیلی منتظر ماندم اولش فکر کردم شاید می خواستی غافلگیرم کنی که جواب تماسم را ندادی اما بعد که دیدم علی رغم ان همه چشم انتظاری از پشت شیشه ، گشتن بین آدمها دنبال تو .. هیچ خبری ازت نبود .. تو نیامده بودی توی دلم خالی شد پاهام سست شد .. یک هفته بی قراری ام پوچ شد رفت هوا .. عدم تمرکز برای امتحانم بی خودی بود .. چون تو نیامده بودی .. نیامده بودی و من بی قراری ان از حد گذشته است دل تن گی ام برای یک بار دیدنت دارد بیچاره ام میکند .. این انتظار . این عشق که در تک تک سلول هام و تا مغز استخوان هام نفوذ پیدا کرده از کجا آمد؟ از کجا شروع شد ؟ من ادم دل بستن های دور از دسترس نبودم من آدم خیال پردازی های عاشقانه نبودم .. من آدم آهنگ گوش دادن های مداوم نبودم .. من سر سخت شده بودم بعد از آن ضربه های مکرر .. اما حالا تو از راه آمدی و نشستی توی قلبم ... اما خودت کجایی که نمیبنمت... مانده ام بین آسمان و زمین نه میتوانم نزدیکت بیایم و نه می توانم از تو دور شوم .. یک حس دیوانه کننده ی عجیب توی دلم وول می خورد ... یک حس خواستن ِ محض

/ 0 نظر / 3 بازدید