از زمان های دور بازگشته ام...

خیلی وقته که اینجا ننوشتم ، از شانزده شهریور 89 تا نهم خرداد 94 خیلی گذشته است ، از اینجا که رفتم آن هم با یک دل پر خیلی اتفاق های زیادی افتاد .. خیلی روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتم ، خیلی روزهای متفاوت اتفات عجیب و تلخ و تلخ تلخ... دلم برای دوست جان های اینجا خیلی تنگ شده مخصوصاً محمدرضا مینو سپهر عزیز که همیشه دنبالش میکردم و همیشه فیدبک های خوبی میداد .. هنوز از انرژی مثبت هایی که میداد را حس میکنم ... حالا که بعد از این همه مدت امده ام چقدر تغییر کرده ام .. چقدر بزرگتر شده ام یا بهتر است بگویم پیرتر شده ام .. چقدر خسته تر .. اینجا ردپای خدا بود .. خدایی که دیگر دارم نا امید میشوم از رحمتش ...

و چقدر بد است نا امیدی

تمام زندگیم شده رویای با تو زیستن .. تویی که دیگر امیدی به آمدنت نیست .. تویی که حس میکنم مرا نمی بینی انگار نیستم اصلاً،  تمام زندگی ام را به تو فکر کرده ام تمام لحظه هایم را رویای آمدنت پر کرده .. ای بی خبر از من .. دوست ندارم شعله ی این آخرین تجلی خدا در انسانیت یک مرد هم خاموش شود .. خاموش شود و من برای همیشه خلأش را حس کنم مثل همین حالا که فقط تو را میبینم .. بین این همه آدم فقط تویی که میتوانی خالی هایم را پر کنی .. پشتم باشی... آه .. امان از بغض هایی که وقت نشناسند... دست هام دارند می لرزند .. میترسم اشتباهی برایت بنویسم ....

/ 0 نظر / 2 بازدید