.......

..........

روز باختنم

پروردگار من

متاسفم برای  خودم ، برای خود از خود بی خودم

متاسفم برای همه ی روزگارانی که آمد و رفت و بیهوده سپری کردم

متاسفم برای تنهاییی که نتوانستم در آن تو را پیدا کنم

متاسفم برای خودم  که به بودنت ایمان دارم  و اما تا کنون تورا ندیده ام

متاسفم برای چشمانی که نمیتوانم با آنها تو را ببینم

متاسفم برای خودم  که در کوچه و خیابانها قدم میگذارم و مولایم را نمیشناسم

متاسفم برای نمازی که بیهوده به پا میدارم

نمازی که اگر مورد قبول تو بود انعاکسش را تا به حال در زندگی ام میدیدم

متاسفم  که ادعا میکنم شیعه ی علی(ع) ام

من کجا و علی (ع) کجا؟؟؟

علی(ع) میگفت تا خدایم را نبینم  عبادتش نمیکنم

ومن بدون آنکه بفهمم چه میکنم خم و راست میشوم

گمان می کنم از همان لحظه که خلقم کردی میدانستی

که این چنین با من سخن گفتی:

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی

 من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم

 و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

چگونه خود را بنده ی تو خطاب کنم؟

وقتی اینگونه خلا تو را در لحظه هایم حس میکنم

محبوبم...

رواست بر من  سری که مقدس داشتی اش را از پستی وجودم

بر زمین کوبم و دم بر نیاورم

رواست که از شب تا صبح و صبح تا شب خون گریه کنم برای بیهودگی ام

و رواست که هر چه توبه کنم ، باز گوشه ی چشمی به من نیندازی

مهربان من

متاسفم که در پیشگاهت ادعای بندگی میکنم

متاسفم که هر چه دادی و منت نهادی تا سینه ی خاک فرو نشاندم

و دمی تامل نکردم

متاسفم که تو هستی و هنوز پیدایت نکردم.

 


 

 

                                                                                نظر شما ( 19)                                                                  

   + لیلی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()