.......

..........

من از تکرااااااااااااااااار بیزااااااااااااااااارم

 

کلید می اندازی در را باز می کنی وارد آپارتمان می شوی ،

دو آینه به موازات هم درست روبرویت قرار دارند،

 خود را در آینه می بینی

 خستگی کار در چهره ات پیداست

 کفشهایت را در می آوری و جورابهایت را

پاهایت نفسی می کشند

 لباس هایت را در می آوری و آنچه که پوستت را پوشانده است

کم کم سرما بر پوست بدنت لانه می کند ، سردت می شود خودت را می پوشانی ،

 آبی به دست و صورتت می زنی ،

 تا مغز استخوان هایت را خستگی فرا گرفته است ،

 گرسنه ای. در آشپز خانه به دنبال چیزی برای خوردن می گردی ،

 نمی یابی دوباره می جویی، نان و پنیری شاید ،

گرسنه ای آنقدر که خستگی را از یاد برده ای ،

 تسلیم می شوی به همان نان و پنیر تا دوباره خستگی را به یاد آوری .

 به سراغ جعبه ی جادویی می روی ، جعبه ی عجیبی است ،

گویی زمان را می گیرد و گویی خودت را از خودت می رباید ،

 چشمهایت را خواب فرا می گیرد ،

 مقاومت می کنی تا تسلیم نشوی ،

نمی خواهی اما گویی وزنه ای بر پلک هایت آویزان کرده اند،

 تسلیم می شوی

و یک روز از تقویم زندگیت ورق می خورد

 

   + لیلی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()