.......

..........

شاااااااااااااااااااعر

 

http://up.iranblog.com/37261/1267042013.gif


سرش را پایین انداخت تا دزدیده باشد نگاهی را که از من دریغ می کرد...


____________________________________________________


پی نوشت:

١.احساسات شاعر به پایان رسیده است، لطفا دفتر هایتان را باز کنید و کلماتی را به او قرض دهید تا شاید برای چندمین بار پاره های زخمش را وصله کند

 

٢.مگر چند کبوتر به پیشواز مرگ می آیند ؟ و چند پروانه را می شناسی که بال و پر سوخته شوند بر گرد شمع؟ زمین پیچیدگی عجیبی دارد ، حتی اگر دانه دانه برف های آن را بشماری...

 

٣.سیب گیلاس می شود در چهره ی درخت و زمستان، پاییزی غم انگیز...                             تاریک ترین لحظه ام زمانی است که خورشید طلوع می کند.

   + لیلی ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()