.......

..........

آقای دکتر........

خودم را گم و گور کردم ، از جلوی چشم هات دور شدم ،رفتم که رفتم آقای دکتر رفتم که دیگر نباشم نباشم تا نبینی ام ، تا من هم کمتر ببینمت کمتر توقع داشته باشم که با من حرف بزنی.. کمتر رویا پردازی کنم .. فاصله بگیرم از این اوهام .. دکتر جان .. دکتر جان دکتر جان .. روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن .. من کور باشم .. کور باشم ... کور باشم .... (زهرا شعبانی)دلم خیلی گرفته از نداشتنت نیامدنت .. نبودنت .. شب نیمه شعبان است اما یک بغض به بزرگی آسمان ها توی گلوم هست که راه نفس کشیدنم را بسته ... بسته و حسرت پشت حسرت.. احساس بد بودن میکنم در درگاهت خدا ........

   + لیلی ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

دل تن گی

رفتم نمایشگاه ، خیلی منتظر ماندم اولش فکر کردم شاید می خواستی غافلگیرم کنی که جواب تماسم را ندادی اما بعد که دیدم علی رغم ان همه چشم انتظاری از پشت شیشه ، گشتن بین آدمها دنبال تو .. هیچ خبری ازت نبود .. تو نیامده بودی توی دلم خالی شد پاهام سست شد .. یک هفته بی قراری ام پوچ شد رفت هوا .. عدم تمرکز برای امتحانم بی خودی بود .. چون تو نیامده بودی .. نیامده بودی و من بی قراری ان از حد گذشته است دل تن گی ام برای یک بار دیدنت دارد بیچاره ام میکند .. این انتظار . این عشق که در تک تک سلول هام و تا مغز استخوان هام نفوذ پیدا کرده از کجا آمد؟ از کجا شروع شد ؟ من ادم دل بستن های دور از دسترس نبودم من آدم خیال پردازی های عاشقانه نبودم .. من آدم آهنگ گوش دادن های مداوم نبودم .. من سر سخت شده بودم بعد از آن ضربه های مکرر .. اما حالا تو از راه آمدی و نشستی توی قلبم ... اما خودت کجایی که نمیبنمت... مانده ام بین آسمان و زمین نه میتوانم نزدیکت بیایم و نه می توانم از تو دور شوم .. یک حس دیوانه کننده ی عجیب توی دلم وول می خورد ... یک حس خواستن ِ محض

   + لیلی ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

از زمان های دور بازگشته ام...

خیلی وقته که اینجا ننوشتم ، از شانزده شهریور 89 تا نهم خرداد 94 خیلی گذشته است ، از اینجا که رفتم آن هم با یک دل پر خیلی اتفاق های زیادی افتاد .. خیلی روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتم ، خیلی روزهای متفاوت اتفات عجیب و تلخ و تلخ تلخ... دلم برای دوست جان های اینجا خیلی تنگ شده مخصوصاً محمدرضا مینو سپهر عزیز که همیشه دنبالش میکردم و همیشه فیدبک های خوبی میداد .. هنوز از انرژی مثبت هایی که میداد را حس میکنم ... حالا که بعد از این همه مدت امده ام چقدر تغییر کرده ام .. چقدر بزرگتر شده ام یا بهتر است بگویم پیرتر شده ام .. چقدر خسته تر .. اینجا ردپای خدا بود .. خدایی که دیگر دارم نا امید میشوم از رحمتش ...

و چقدر بد است نا امیدی

تمام زندگیم شده رویای با تو زیستن .. تویی که دیگر امیدی به آمدنت نیست .. تویی که حس میکنم مرا نمی بینی انگار نیستم اصلاً،  تمام زندگی ام را به تو فکر کرده ام تمام لحظه هایم را رویای آمدنت پر کرده .. ای بی خبر از من .. دوست ندارم شعله ی این آخرین تجلی خدا در انسانیت یک مرد هم خاموش شود .. خاموش شود و من برای همیشه خلأش را حس کنم مثل همین حالا که فقط تو را میبینم .. بین این همه آدم فقط تویی که میتوانی خالی هایم را پر کنی .. پشتم باشی... آه .. امان از بغض هایی که وقت نشناسند... دست هام دارند می لرزند .. میترسم اشتباهی برایت بنویسم ....

   + لیلی ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()