.......

..........

دریااااااااااااااب مراااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا را می پرستم ولی از ریاکاری متنفرم

اسلام دین من است ولی از تروریستها و طالبان و تحجر وحشت دارم

جمهوری اسلامی را حکومتی عقلانی می دانم

ولی ظلم در لوای اسلام را تحمل نمی کنم

انقلاب اسلامی را ثمره قیام ملت ایران می پندارم

 ولی از سلطنت تازه به دوران رسیده ها بیمناکم

قانون اساسی را می پذیرم ولی از اجرای ناقص آن حسرت می خورم

 و همچنین به اصلاح آن می اندیشم

ولایت فقیه را به عنوان اصلی مترقی قبول دارم

 ولی راهبرد پیاده کردن آن را ناقص و پر اشکال می بینم

امام خمینی برای من عالمی بزرگ،انسانی وارسته،

مردی خدایی و رهبری فرزانه است

ولی حتی او را هم خالی از اشکال و اشتباه نمی دانم

جایگاه رهبری  برای کشور لازم و راهگشا است

 ولی به صداوسیما،شورای نگهبان، قوه قضائیه

 و دیگر ارگانهای زیر نظر رهبری انتقادات اساسی دارم

سخنان رهبر را به عنوان سیاستمداری کارکشته

و فقیهی ارزشمند دنبال می کنم ولی نقدهای زیادی به عملکرد وی دارم

دفاع را امری واجب می دانم ولی از جنگ بیزارم

شهدا و جانبازان  بهترین خلق خدا هستند

ولی سواستفاده از نام ایشان را بر نمی تابم

بسیج و سپاه را برای مملکت ضروری می دانم

 ولی از زمین خواری و مادیگرایی و قرار گرفتن در مقابل مردم بیمناکم

من علی را می خواهم که به من نان و آزادی بدهد.

 من مولا را می طلبم تا دین خدا را کامل اجرا کند.

من طرفدار امیرالمومنینم که خودش هم در مزرعه کار می کرد.

 علی اگر بود روزنامه ها را تعطیل نمی کرد.

 علی اگر بود کسی جرات ظلم به خلق خدا را نداشت.

علی اگر بود مسئولین فربه نمی شدند.

علی اگر بود کسی شبها گشنه نمی خوابید.

 علی اگر بود همه ما شغل داشتیم.

علی اگر بود کسی بیهوده به زندان نمی افتاد

علی اگر بود کهریزکی وجود نداشت. علی اگر بود کسی کشته نمی شد.

علی اگر بود قدرتمندان به ضعیفان زور نمی گفتند.

 علی اگر بود شخصیت هیچ انسانی خوار و حقیر نمی شد.

 علی اگر بود هیچوقت پشت در مسئولین نمی ماندیم.

 علی اگر بود دم  به دقیقه به کمیته انضباطی احضار نمی شدیم.

 علی اگر بود گوشت کیلویی خداتومن نبود.

 علی اگر بود کسی به مردم دروغ نمی گفت.

علی اگر بود همه صاحبخانه بودیم.

 علی اگر بود به خاطر شهریه ندادن خجالت نمی کشیدیم.

علی اگر بود به هم فحش نمی دادیم. علی اگر بود مترو شلوغ نبود.

 علی اگر بود اتوبوسها قدیمی نبودند.

 علی اگر بود نفس می کشیدیم

نفس عمیق

 


پی نوشت :


 

http://i29.tinypic.com/bfkyzq.jpg


   + لیلی ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آوااااااااااااااااز مرگ ؟؟؟

 

قرآن! من شرمنده ام

من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هروقت در کوچه مان آوازت بلند

میشود همه از هم میپرسند:

"چه کس مرده است؟"

http://almobin.ir/fa/images/stories/qran.JPG

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن! من شرمنده توام

اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،

یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده، یکی ذوق میکند که ترا با طلا نوشته،

یکی به خود میبالد که ترا در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و...!

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن من شرمنده توام

اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند،

آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.

اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند

"احسنت...!" گویی مسابقه نفس است...

قرآن من شرمنده توام

اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه،

خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، حفظ کنی،

تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند

خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند،

گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

 

   + لیلی ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من از تکرااااااااااااااااار بیزااااااااااااااااارم

 

کلید می اندازی در را باز می کنی وارد آپارتمان می شوی ،

دو آینه به موازات هم درست روبرویت قرار دارند،

 خود را در آینه می بینی

 خستگی کار در چهره ات پیداست

 کفشهایت را در می آوری و جورابهایت را

پاهایت نفسی می کشند

 لباس هایت را در می آوری و آنچه که پوستت را پوشانده است

کم کم سرما بر پوست بدنت لانه می کند ، سردت می شود خودت را می پوشانی ،

 آبی به دست و صورتت می زنی ،

 تا مغز استخوان هایت را خستگی فرا گرفته است ،

 گرسنه ای. در آشپز خانه به دنبال چیزی برای خوردن می گردی ،

 نمی یابی دوباره می جویی، نان و پنیری شاید ،

گرسنه ای آنقدر که خستگی را از یاد برده ای ،

 تسلیم می شوی به همان نان و پنیر تا دوباره خستگی را به یاد آوری .

 به سراغ جعبه ی جادویی می روی ، جعبه ی عجیبی است ،

گویی زمان را می گیرد و گویی خودت را از خودت می رباید ،

 چشمهایت را خواب فرا می گیرد ،

 مقاومت می کنی تا تسلیم نشوی ،

نمی خواهی اما گویی وزنه ای بر پلک هایت آویزان کرده اند،

 تسلیم می شوی

و یک روز از تقویم زندگیت ورق می خورد

 

   + لیلی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ستااااااااااااااااااااااره

 

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست


نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان


موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست


این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست


در پی تباهی شناست

گوشتان اگر به ناله من آشناست


از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه


از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد


روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی


http://umalyomn.jeeran.com/files/39822.jpg


باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی


خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی


خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر


جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست


چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است


عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند


حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند


های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود


درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است


لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید


لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی


سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود


آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید


دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست


رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت


عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است


سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است


دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر


بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است


ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس


زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس


زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس


پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس


در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست


از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها


بیش از این مپرس
بیش از این مپرس


ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم


پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید


از خدا چرا صدا نمی رسد

بگذریم ازین ترانه های درد


بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت


قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو


میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو


ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد


با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود


بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود

 

                                                                    " فریدون مشیری"

   + لیلی ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()