.......

..........

دل خوش گرمای کسی نیستم...آمده ام تا تو بسوزانیم

 این شعر همیشه برای من تازگی داشته و قشنگ بوده اگه روزی ١٠٠ بار بخونمش بازم دلم براش تنگ میشه شما هم بخونید ...حتما با دل شما هم بازی میکنه...


با همه ی بی سرو سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه توفانی ام

دل خوش گرمایِ کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

 تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه یِ یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کِشی ام خوب من؟

  ها... نکشانی به پشیمانی ام! 

                                         "بهمنی"


   + لیلی ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کودکت خواهم ماند

یک تبسم زیرکانه ، یک عروسک بچگانه و یک بازی کودکانه کافی بود

برای عاشق شدنم و تو این کار را کردی

چه قدر ساده عاشقت شدم ،

مثل قصه های کودکانه

تو شدی پری قصه های من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفید

چه قدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی

گفتم بمان پری قصه های من ، بی تو می میرم

خندیدی و گفتی بازی بود ،

گفتم  بازی زیبایی بود، بیا بازی کنیم

گفتی من کودک نیستم ، بزرگ شده ام ، بازی نمی کنم

گفتم مگر بزرگتر ها بازی نمی کنند؟

گفتی بازی نه ، زندگی می کنند

گفتم پس بیا زندگی کنیم...مثل بازی ، گفتی زندگی بازی نیست

گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتی رهایش کن ، بازی بود ، زندگی کن ...

 

   + لیلی ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و خدایی که...

گر همچو من افتاده ی این دام شوی            ای بس که خراب باده ی جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم             با ما منشین و گرنه بد نام شوی

                                                                                                       "حافظ"

شاید چیزی شبیه معجزه باشد

شاید همین سوسوی امیدی که در جانم بود کار خود را کرد

شاید...

نمیدانم،

اما این هدیه ی خدا پاداش کدام کار خوب من است؟؟؟

و این لحظه های ناب و شیرن زندگی که بی شک

اولین با ریست که تجربه اش میکنم

شاید این حاصل دعای خیری باشد

که از قلبی پاک روانه ی وجودم گشته

و شاید این حاصل آن توسل هایی باشد که بر سر هر دل با خدایی که دیدم

نذر کردم و عهد بستم

و شاید

نمیدانم

تو بگو...

   + لیلی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

روز باختنم

پروردگار من

متاسفم برای  خودم ، برای خود از خود بی خودم

متاسفم برای همه ی روزگارانی که آمد و رفت و بیهوده سپری کردم

متاسفم برای تنهاییی که نتوانستم در آن تو را پیدا کنم

متاسفم برای خودم  که به بودنت ایمان دارم  و اما تا کنون تورا ندیده ام

متاسفم برای چشمانی که نمیتوانم با آنها تو را ببینم

متاسفم برای خودم  که در کوچه و خیابانها قدم میگذارم و مولایم را نمیشناسم

متاسفم برای نمازی که بیهوده به پا میدارم

نمازی که اگر مورد قبول تو بود انعاکسش را تا به حال در زندگی ام میدیدم

متاسفم  که ادعا میکنم شیعه ی علی(ع) ام

من کجا و علی (ع) کجا؟؟؟

علی(ع) میگفت تا خدایم را نبینم  عبادتش نمیکنم

ومن بدون آنکه بفهمم چه میکنم خم و راست میشوم

گمان می کنم از همان لحظه که خلقم کردی میدانستی

که این چنین با من سخن گفتی:

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی

 من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم

 و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

چگونه خود را بنده ی تو خطاب کنم؟

وقتی اینگونه خلا تو را در لحظه هایم حس میکنم

محبوبم...

رواست بر من  سری که مقدس داشتی اش را از پستی وجودم

بر زمین کوبم و دم بر نیاورم

رواست که از شب تا صبح و صبح تا شب خون گریه کنم برای بیهودگی ام

و رواست که هر چه توبه کنم ، باز گوشه ی چشمی به من نیندازی

مهربان من

متاسفم که در پیشگاهت ادعای بندگی میکنم

متاسفم که هر چه دادی و منت نهادی تا سینه ی خاک فرو نشاندم

و دمی تامل نکردم

متاسفم که تو هستی و هنوز پیدایت نکردم.

 


 

 

                                                                                نظر شما ( 19)                                                                  

   + لیلی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

محکوم...!

بر صلیبم،

میخکوب!

خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.

بوده‌ام دیروز هم آگاه، از فردای خویش.

 مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،

سزاوارم، رواست.

آنچه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست.

 مهرورزی کم گناهی نیست!

کم گناهی نیست عمری، عشق را،

 چون برترین اعجاز، باور داشتن.

 پرچم این آرمان پاک را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، این زمان:

برای خواندن ادامه ی شعر  به ادامه مطلب بروید

 

ادامه مطلب
   + لیلی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تک و تنها به تو می اندیشم


همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم ...

 

                           برای خواندن ادامه شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید

                                                                                                          نظرات ( 13) |                           

ادامه مطلب
   + لیلی ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()